تبليغاتX
معشوق همینجاست
عاشق خدا باش تا معشوق خلق شوی

هرکسی
هم رزمی
هم خشمی
هم رنجی
دارد

هرکسی
هم زجری

هم دستی
هم گنجی
دارد

آنکه با تو هم رزم است
می خواهد با تو پیروز شود بر دشمن

آنکه با تو هم خشم است
می خواهد با تو فریاد کند
حق با ماست

آنکه با تو هم رنج است
می داند
چه کسی رنج تو را می خواهد

آنکه اما نیستی هم بزمش
خون فرزند تورا می نوشد

آنکه اما نیستی هم دستش
پشت پا می زندت
تا بیفتی از پا
تا بماند بالا دست

آنکه اما نیستی هم گنجش
می گوید :
رنج تو گنج من است
تو اگر تن خسته
من آبادم
تو اگر پا بسته
من آزادم

آنکه هم گنج تو باشد اما
می پرسد :
«
رنج تو گنج چه کس باید باشد جز تو
رنج ما گنج که می باید باشد جز ما »

تو سلاحی خواهی ساخت
از غرور و کینه
و به هم رزمت خواهی گفت:
«
رزممان پاینده
خشممان سوزنده
گنجمان آینده »

*
در شام سبز یک بهار
در سفره های خالی دهقانان
گسترده بر اسارت دلگیر روستاها
از قلب خوشه گندم
در مطلع تغزل باران
طلوع خواهی کرد و دهکده
آواز خشم را با تو دوباره خواهد خواند

در صبح زرد یک زمستان
از بغض پرصلابت انبوه کارگر
گلکرده در حماسه چرخ و براده و آهن
در کارخانه ها
از دستهای ماهر انسان
در خلق سربلندی دنیا
طلوع خواهی کرد و کارخانه
آواز خشم را با تو دوباره خواهد خواند

در ظهر سرخ یک تابستان
از سنگر شریف شکفتن
در شط داسها و پتکها
کتابها و دستها
تفنگها
طلوع خواهی کرد و شهر
آواز خشم را با تو دوباره خواهد خواند

در عصر خونی یک پائیز
طلوع خواهی کرد
از دهکده ها و کارخانه ها
از خانه ها
طلوع خواهی کرد

*

 

هر برادر تنی
اگر گرسنه نیست
با تو که گرسنه ای
خصم خانگی ست

هر غریبه گرسنه
با گرسنه ها ولی برادر است

هر برادری که خواب می کند تو را و نان خویش می خورد
یار دشمنان توست
در نبرد ما گرسنه را گرسنه یاور است

با شهیدزاده ای در پشت
با شهید نطفه ای در شکم
پرکینه
پر خشم
زن روستائی ایستاده بر نعش مرد شهیدش
در عبور سربازان

باری
اگرچه ما رنج برده ایم
ما زخم خورده ایم
ما تا رسیدن بی مرگی امید هرروز مرده ایم
ما با چراغ کینه شب را شناختیم
با اسب حادثه
تا قلب بی تپش مرگ تاختیم
ما تا شکفتن انسان
ما تا دمیدن فریاد
ما تا رسیدن خورشید
زنده ایم
باری
اگرچه
اگرچه . . .

سکوت کن
به یاد آنکه در سپیده جان سپرد
سکوت کن
به یاد آنکه با امید خلق مرد
سکوت کن
به یاد خشم آن شهید سربلند
سکوت کن
به یاد آنکه عاشقانه زخم خورد
تو از سکوت اگر به خشم می رسی
سکوت کن

گریه مادر صدای جان سپردن بود که در دهلیز می پیچید
گریه مادر صدای سرد مردن بود که در پائیز می پیچید
برادر گفت :
«
حدیث گرگ و انسان است »
برادر گفت :
«
حدیث دشنه و جان است »
تنم لرزید
دلم را خشم و خون پر کرد
برادر گفت :
«
برادر مرد میدان است »

برادر اسب خود زین کرد
برادر زد به کوهستان
سلام ای خشم روزافزون
خداحافظ برادر جان

هجوم باد و باران بود و پائیزی که خونین بود
برادر خشمی خون پدر بر خانه زین بود
برادر رو به فتح شب
موذن بر فراز بام
پدر در خون خود خفته
سپیده می دمید آرام

باغبان
پیر گریان شبیخون خورده
گفت :
«
بی تو ای غنچه گل سرخ شهید
همه گلهایم
گل حسرت شده اند
و نسیم
بوی بی باوری و تسلیم
بوی تن در دادن دارد
خاک اگر خاک کرامت باشد
دامن باغ پر از فریاد است
و درخت
سرخی کینه گل را می سراید با خشم
کاش
ای کاش
باز در باغ گل سرخی بود  »

باغبان بر سر نعش گل سرخ نشست
گل سرخ
آخرین سرخ گل خون آلود
گل شهید نعره باغستان
گل سرخ
تیرباران شده جوخه یخ
زیر رگبار زمستانی شب
خواب آزادی رویش می دید ۱

قلب سبز گل سرخ
با صدای خونین
در شب باغ سرود
از شب زرد زمستان
تا سحر
سحر سرخ بهار
فاصله فریاد است
تا گل سرخ شدن راهی نیست
می توانی گل سرخی باشی

باغبان اشکش را
با پر شال چهل تکه زدود

 

                                       شاعر : ایرج جنتی عطایی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 19:27  توسط اکبر سپهری  | 

معلم پای تخته داد میزد

صورتش از خشم گلگون بود

و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود

ولی ‌آخر کلاسیه
ا،


لواشک بین خود تقسیم می کردند

وان یکی در گوشه ای دیگر «جوانان» را ورق می زد

برای آنکه بی خود های و هو می کرد و با آن شور بی پایان،

تساوی های جبری رانشان می داد

خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک

غمگین بود

تساوی را چنین نوشت: یک با یک برابر است

از میان جمع شاگردان یکی برخاست،

همیشه یک نفر باید به پا خیزد ...

به آرامی سخن سر داد:

تساوی اشتباهی فاحش و محض است.

نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره گشت و

معلم مات بر جا ماند

و او پرسید: اگر یک فرد انسان واحد یک بود

                                              آیا باز یک با یک برابر بود؟

سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت

معلم خشمگین فریاد زد: آری برابر بود

و او با پوزخندی گفت:

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود  و آنکه

                                                 قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود ؟

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آنکه صورت نقره گون، چون قرص مه می داشت بالا بود ؟

وان سیه چرده که می نالید، پایین بود ؟

اگر یک فرد انسان واحد یک بود،

این تساوی زیر و رو می شد

حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود

نان و مال مفت خواران از کجا آماده می گردید؟

یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد؟

یک اگر با یک برابر بود

پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد؟

یا که زیر ضربت شلاق له می گشت؟

یک اگر با یک برابر بود

پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد؟

معلم ناله آسا گفت:

بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:

یک با یک برابر نیست...   

 

                                                                             شعر از : خسرو گلسرخی

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 14:18  توسط اکبر سپهری  | 

چه ميداني که ميگويي که انسان بودن و ماندن چه سخت است؟

چه رنجي ميکشد آن کس که از احساس سرشار است؟

خیلی راحت بگم آدم نمیدونه تو این مملکت خط قرمز کجاست.راستش چون از اول عمرم عاشق شعر و موسیقی آزاد و رها بودم و اصولاْ هنر رو اینجوری معنی میکنم .وقتی از تلوزیون تصویر خسرو گل سرخی رو دیدم شاخ در آوردم !!! ؟ چون از بچگی تو گوشم خونده بودن این آدما جیزند !!! کمونیستند !! کافرند ! و... ولی وقتی بعد از ۲۸ سال یه دفعه تصاویر سانسور شده ای از اون رو در حالی که در دادگاه بهتر از خیلی ها از مولا علی (ع) و امام حسین (ع) حرف میزد دیدم به خودم تبریک گفتم چرا که من قبل از تلوزیون این چیزا رو برای خودم مجاز کرده بودم.چون چند سالی هست که دیگه تحت تاثیر حرف هیچکس نیستم و ملاکم در همه مسائل سیاسی و اجتماعی دل خودم هست که ازش راضیم .

راستش خیلی از ما از افراد و شخصیت های گوناگون انتظارات درست و معقولی نداریم و کلاْ کسی رو قبول نداریم مگر اینکه با تمام ملاکها و معیارهای ما سازگار باشد. حتی اجازه نفس کشیدن به ساز مخالف رو هم نمیدیم .

افرادی مثل خسرو گل سرخی یا هر کس دیگری قطعاْ بت نیستند - خدا نیستند و البته شیطان هم نیستند و فقط به عنوان یک انسان یک ایده و نظر داردند که ما میتوانیم به آنها احترام بذاریم یا حتی اونها رو دوست داشته با شیم ولی نظرشون رو قبول نکنیم . چون انسان یک موجود چند بعدی است که ما میتوانیم ابعادی از یک انسان رو بپذیریم و ابعادی رو هم نپذیریم .

در پایان باید بگم کار صدا و سیمای ایران خیلی مضحک بود چون با سانسور دادگاه گل سرخی و برداشتن تکه هایی از اون که مطابق میل بعضی هاست به نوعی در امانت خیانت کرد و از خسرو گل سرخی یه شخص دیگه معرفی کرد که هیچ شباهتی به  گل سرخی واقعی نداشت . این دادگاه یا باید کامل پخش می شد یا مثل ۲۸ سال پیش اصلاً پخش نمی شد..

+ نوشته شده در  جمعه یکم تیر 1386ساعت 18:12  توسط اکبر سپهری  |