تبليغاتX
معشوق همینجاست
عاشق خدا باش تا معشوق خلق شوی
 

روزگاری من و او

در حرمی امن

که تنها بودیم

من به او می گفتم ،

او به من می خندید

عقل ها رفته به باد

یادمان نیز نبود

در کدامین دنیا

زندگی می کردیم ؛

بس که با هم بودیم

لحظه ها می مردند

شکر و شعر و شراب

شادی و شور و شعف

غرق در بوالهوسی

من برایش خواندم

شعر وحشی*

و چه زود

همه آنها را

از بَر شده بود .

آنقدر شاد ،

یادمان هیچ نبود

لحظه تلخ فراق

تا ابد قانون است.

چشم بر هم زدم و

تکیه دادم به درخت

به خودم می گفتم

پشت کرد او به چه سود ؟

پشت کردند چرا ؟

من دگر قالب دیروز نمی گردم باز

اشتباه از من بود

تجربه گفته به من

چه کسی پشت کند می میرم

چه کسی پشت کنم می ماند .

                               شعر : فانی "اکبر سپهری"

 

* منظور از شعر وحشی همان اشعار شور انگیز وحشی بافقی است

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 19:39  توسط اکبر سپهری  |