|
عاشق خدا باش تا معشوق خلق شوی
|
روزگاری من و او
در حرمی امن
که تنها بودیم
من به او می گفتم ،
او به من می خندید
عقل ها رفته به باد
یادمان نیز نبود
در کدامین دنیا
زندگی می کردیم ؛
بس که با هم بودیم
لحظه ها می مردند
شکر و شعر و شراب
شادی و شور و شعف
غرق در بوالهوسی
من برایش خواندم
شعر وحشی*
و چه زود
همه آنها را
از بَر شده بود .
آنقدر شاد ،
یادمان هیچ نبود
لحظه تلخ فراق
تا ابد قانون است.
چشم بر هم زدم و
تکیه دادم به درخت
به خودم می گفتم
پشت کرد او به چه سود ؟
پشت کردند چرا ؟
من دگر قالب دیروز نمی گردم باز
اشتباه از من بود
تجربه گفته به من
چه کسی پشت کند می میرم
چه کسی پشت کنم می ماند .
شعر : فانی "اکبر سپهری"
* منظور از شعر وحشی همان اشعار شور انگیز وحشی بافقی است