تبليغاتX
معشوق همینجاست - سراب ...
عاشق خدا باش تا معشوق خلق شوی

 

 

گَشتم به دوران همنفس، در یک قفس دیوار بود

بشکستم این دیوار را، بیرون ز او دلدار بود

بَرمی کشم دلدار را، پس می زند دست مرا

چشمم به چشمش اوفتاد، دیدم که او بیمار بود

رفتم کنار پنجره، دیدم در آن سو نرده ها

بشکستم آخر نرده را، بیرون آن گلزار بود

دیدم که آن سو باغبان، ماتم زده در سایبان

فهمیدم حتما ً باغ را، در کنج خود دیوار بود

دیوارها بشکسته شد، غم بر زمین پابسته شد

گویا زمین فریاد زد از غم که شه خونخوار بود

دیدم چو قفلی وا کنی قفلی دگر زاییده او

گفتم که گویی در جهان یک حکمتی در کار بود

گفتا که فانی خیز و رو این هم سرابی دیگر است

دیدم که چون بینا شوم منصور سر بر دار بود !

 

 

شعر : فانی " اکبر سپهری "

یا علی مدد 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 13:10  توسط اکبر سپهری  |