|
عاشق خدا باش تا معشوق خلق شوی
|
در دشت سوگواران دست از سرم رها کن
بگذار تا بمیـــــرم با دردم آشــــــنا کن
وصل تو باورم نیست از وحشت سواران
گویی رقیب با توست با او کمی وفا کن
روزی به سویم آیی در کوی غمگساران
آنگاه گویمت باز کمتر به خود جفا کن
هجران و وصل هرگز در کوی عشقبازی
راهی به ما ندارد رو ســــــوی اغنیا کن
نیش است و آتش و سوز در این سرای ماتم
گر جان خود پسنـــــــدی دور از ره بلا کن
عشقی که در سراب است فانی و بی صواب است
این عشق را بســـــوزان آن وصـــل را رها کن
عشقی که در قلوب است باقی و بی زوال است
این عشق را بســــاز و این اصل را بپــــــــا کن
گر مرتکب به عشقـی زانو بزن به مکــتب
ســرِّ دروس اســـــــتاد هر روز بر ملا کن
داروی هر طبیبی درد است و تلخی و سوز
دردت عزیزم ای دوست با درد ما دوا کن
۰۸/۰۳/۱۳۸۸ فانی " اکبر سپهری "